مقدمه مترجم: پاتریک مودیانو متولد ۱۹۴۵ نویسندهای فرانسوی است که او را «مارسل پروست زمانهی ما» مینامند. وی نوبل ادبیات ۲۰۱۴ را دریافت کرد، آنگونه که اهداکنندگان این جایزه اعلام کردند، به خاطر هنر روایتگریاش که «با آن گریزپاترین سرنوشتهای بشری را در آثارش تداعی کرده و از دوران اشغال فرانسه در زمان جنگ جهانی دوم پرده برداشتهاست».
اولین رماناش «میدان اِتوآل» (۱۹۶۸) داستانِ سرباز پیادهنظامی به نام رافائل شلمیلویچ است که ماجراهای عشقی پرشورش او را به تهیه و توزیع مواد مخدر وامیدارد. وی از ترس سازشکاری با نازیها سرانجام در میان وهم و هذیان درمییابد که خود نیز بدل به یک سازشکار شدهاست. ترس و هذیان مودیانو از بازداشتهای دستهجمعی و وسوسهی ستارهی زرد (علامت مخصوصی که در رژیم نازی یهودیان مجبور به حمل آن بودند) در این اثر کاملا مشهود است. این ترس از گذشتهی فاجعهباری بود که گریبانش را نگرفت اما کابوساش را برایش برجاگذاشت. رستگاری و نجات یهودیان به دست خود یهودیان نیست. مودیانو این را در میان ترس و وهم و هذیان برای خوانندگانش بازنمایی میکند. فضاهایی که او بازسازی میکند جایی میان خیال و واقعیت هستند. پاریسِ مودیانو پاریسِ برونافتادگانی است که جنگ˚ هویتی برایشان به جا نگذاشته، آدمهایی فراموشکار که به دنبالِ ردی از هویت خود میگردند. آنان به راستی نمیدانند کیستند. و همین جستجو در رمان مودیانو هویتی به آنها میبخشد که برساخته از راز و رمز گذشتهای تاریک، به همراه ترسها و فقدانهای آدمی برای مرور خاطرات حقیقی است. حقیقتی که امر تروماتیک دست یافتن به آن را ناممکن ساختهاست. همین مساله درونمایهای است که در رمانهای دیگرش، «رقص شبانه» (۱۹۶۹)، «بلوار کمربندی» (۱۹۷۲) «خیابان مغازههای تاریک» (۱۹۷۸)، با جستجوی گذشتهای پیوند میخورد که مودیانو خود، هرگز آن را تجربه نکرده است، مانند فضای سرد و هولناکِ گشتاپو، نهضت مقاومت، عبور از مرز برای فرار از چنگ نازیها. زمانپریشی دردناک شخصیتهای رمانهای مودیانو نشاندهندهی وفاداری او به قصهی زندگیِ آدمهای حاشیهنشینی است که وی حسرتاش را نسبت به تجربههای زیستشدهی آنها، با بازسازی آن در نوشتار خود برملا میکند. او را به عنوان نویسندهای نوستالژیک میشناسند، اما خود میگوید: «من هرگز گذشته را به صورت واقعی توصیف نمیکنم. گذشته یک رویا است و اگر خوانندگان زیادی خود را در این گذشتهی خیالی سهیم میدانند، شاید احساسی مشترک و عمومی وجود داشته باشد که حالات روحی آدمهای همنسل من و جوانان هجده تا بیست ساله را بیان میکند». آخرین رمان او «برای اینکه توی محله گم نشوی» بر همین موضوع تاکید دارد. او در جستجوی زمان از دست رفتهای است که خود آن را نزیسته است.
***
– نظرتان درباره اتوفيکسيون چيست که آن را يکي از ويژگيهاي اصلي آثار شما ميدانند؟
قطعا! من به استفاده از مصالح شخصي محکوم هستم. ولي هميشه فکر ميکردم که دادههاي اتوبيوگرافيک زماني جالب ميشوند که ما به آنها کمي قصه تزريق کنيم. البته من نسبت به رويهاي که فقط زندگينامهاي باشد مظنونام، حتي اگر در عینحال آن را ستايش کنم؛ مثلا، «سرابهاي ديگر» از ناباکوف يا آثار شاتوبريان! ما نميتوانيم کاملا با خودمان رو راست باشيم. فراموش کردن يا پاک کردن چيزها از زندگي شخصي آسان است. هر گونه فراموشي که فکرش را بکني! البته بسيار دشوار است که تماشاچي مخصوص خودت هم باشي چون ما طنين صداي خود را نميشنويم، چون نميتوانيم خودمان را از پشت ببينيم. پس مجبوريم روي صحنه بياييم. به همين دلايل يک نوشتار صرفا اتوبيوگرافيک به نظر من مصنوعي است و گاهي اين خطر را هم دارد که بدل به تکرار خودشيفتهوار سادهاي از خود آدم شود. در حالي که تزريق قصه اين اجازه را به ما ميدهد که ديگران (کسي غير از خودمان) را مخاطب قرار دهيم و با خواننده ارتباط برقرار کنيم، تا همه چيز را براي يک شخص بيروني به چيزهايي کاملا عجيب و جالب تبديل کنيم. اگر روايت اتوبيوگرافيک واجد ويژگيهاي شاعرانه نباشد که در آثار ناباکوف يا شاتوبريان هست، صرفا ميتواند حول محور حرفهايي از سر خودشيفتگي بچرخد. چنانچه صناعتي براي مصالح داستاني وجود ندارد، پس داريم به تنظيم حساب و کتابهاي شخصي خودمان کمک ميکنيم. دوست دارم اين مساله يک فضاي تاریک ايجاد کند… ولي خب در مقابل، چيزي که برايم جالب است این است که مدرکی موثق درباره زندگي کسي پیدا کنم که مثلا خبرچين پليس بوده… اين «من» که در رمانهاي من هست، اصلا منِ پاتريک موديانو نيست: بلکه همان مني است که من در آن فرو ميروم، نه مثل کسي که خواب نما شده! راستش کمي توضيحاش سخت است. نوشتن هيچ گاه روشي براي شناخت خودم نبوده، چون اصلا برايم جالب نيست کشف کنم، ببينم کي هستم!
– چرا مينويسي؟
شايد به اين خاطر که دلم ميخواهد در اشيا يا مکانها رازي را بیایم که به نظر همه پيشپاافتاده ميرسد، رازي که از پیش در بطن آنها نهفته است و اکثر مردم آن را نميبينند يا شايد هم اصلا وجود ندارد. مکانهاي بسيار معدودي هستند که مرا جذب ميکنند و من هميشه به آنها مراجعه ميکنم. يک بينندهی خارجي شايد پيش خودش فکر کند که اين اماکن شهري، اين محلههاي پاريس هيچ چيز جالب توجهي ندارند، اما همينها براي من، يک جور جاذبه مغناطيسي يا راز عجيب دارند! اگر من در روستا به دنيا آمده بودم، شايد ميرفتم درباره جنگلها مينوشتم… همهی اين مکانها، اين آدرسها نشانههايي هستند براي ضبط چيزهاي گريزان و غايب. غياب حالتي است که هميشه سعي کردهام آن را بيان کنم، پس چقدر جالب و عجيب است وقتي فکرش را ميکني که در آنجا، در فلان لحظه، فلان کس حضور داشته است.
– خب يعني به نظر شما رابطه با دنيا بسيار مهمتر از رابطه انسان با خودش است؟
بله، همينطور است. بعضي درعينحال ميتوانند اينگونه ارزيابي کنند که يک چيزي، مثلا يک خيابان در پاريس که براي من اينقدر جالب و عجيب است، از نظر آنها اصلا اينطور نيست و اگر رازي هم در کار باشد مال وقتي است که آن چيز يا آن مکان در درون خودش صاحب چيزي است بيش از آن چه بايد باشد.
-تصوير قدرتمند «باتلاق»، تصوير بلعيده شدن در ريگهاي روان در آثار شما به کرات ديده ميشود، آيا اين مساله ميتواند انعکاس گردابي باشد که شما با نوشتن در مقابل آن از خود محافظت ميکنيد؟
بله، ولي به نظرم اين حس خيلي کلي است. اگر من در عصر ديگري به دنيا آمده بودم، در شرايط ديگري، خلاصه اين که در زمينه و بافت ديگري، قطعا اين حس آني تزلزل را نداشتم. در ادبيات من به سوي کتابهايي کشيده شدم که از اين تصوير ريگهاي روان بسيار دور بودند: مثلا رمانهايي از برخي نويسندههاي انگليسي قرن ۱۹ يا نويسندههاي روسي که به مناظر و روستاها ميپرداختند. شايد من به ماندن در اين ريگهاي روان محکوم شدهام، در سال ۱۹۴۵ به دنيا آمدهام و در ميان مواجهههاي خطرناک با جنگ بزرگ شدهام.
– فاز نوشتن برايتان خوشحالکننده است يا دردناک؟
من از نوعی خيالپردازي خوشم ميآيد که از خودِ نوشتن به معناي دقيق کلمه پيشي ميگيرد و من چند روز بهطور کامل به جایی مهاجرت ميکنم که مربوط به آن خیالپردازی است. از نظر من، خيالپردازي نميتواند صرفا درباره اشيا، مردم يا از تعيين موقعيتِ مکانهايي باشد که وجود خارجي دارند: موتور خيالپردازي با عوامل بسيار دقيقي روشن ميشود. وقتي ميدانم فلان کس زندگي کرده و واقعا در زندگياش ابهاماتي وجود داشته و در همين ساختمان هم زندگي کرده، آن وقت اين موتور خيالپردازي به کار ميافتد. گذر نوشتار، يعني تحقق اين خيالپردازي و بعد از آن، مرا دچار حالتي ميکند که انگار يک دوش آب سرد گرفتهام… دردناک نيست ولي ناخوشايند است چون کُند است، آدم ديگر شور و هيجانِ خيالپردازي را از دست ميدهد. مثلا براي يک نقاش اين گذر خيلي سر راست است. در نوشتار ضربالاجل بهگونهاي است که رانش اوليهاي که آدم را به خيالپردازي واداشتهبود، کمي از دست ميرود.
با اين همه آدم را مجبور ميکند به کارش ادامه دهد. ايدهآل اين است که خيالپردازي و نتبرداري کنيد ولي بعد بايد بنشيني و مصالحت را سازماندهي کني و اين کار نسبتا دشواري است. لحظهاي که انگار در آن از خواب بيدار شدهايم، مثل لحظهاي نيست که ترجيح دهم در آن زندگي کنم. واقعا از نويسندههايي تعجب ميکنم که ميگويند از ساعت هشت صبح تا شب مينويسند. در مورد خودم ميتوانم بگويم که اصلا نميتوانم نوشتن را خيلي کش بدهم. چون درست مثل يک عمل جراحي است: بايد در نهايت دقت سريعا آن را انجام دهيم. اوج توجه و دقت براي من يک ساعت، يک ساعت و نيم طول ميکشد.

– چه زماني ترجيح ميدهيد بنويسيد؟
خب همیشه نوشتن هميشه برايم ناخوشايند بوده و هست. وقتي جوانتر بودم اغلب زمان شروع نوشتن را به تاخير ميانداختم و در طول شب مينوشتم. الان، برعکس ترجيح ميدهم هر چه زودتر خودم را از شرش خلاص کنم براي همين صبحها مينويسم. ولي هميشه اين ترس برايم وجود دارد که نتوانم شروع به نوشتن کنم. بعد، تازه نوبت اصلاح و بازخواني متن ميرسد که واقعا برايم مشقت بار است. جزئيات را اصلاح ميکنم، کلمات تکراري را خط ميزنم. اين کارها خيلي طول ميکشد، تازه اگر نخواهم آن بخش را دوباره بهطور کامل بنويسم! همیشه بهطور منظم، لحظهاي هست که آدم بايد بداند که ديگر نبايد بنويسد وگرنه درست مثل يک بافتني: يک رج نادرست را بايد بکشي بیرون و تا بفهمی که همه چيز از آنجا خراب شده.
– آيا نوشتن و کتاب خواندن براي شما دو فعاليت جدا نشدنياند؟
بله، چون وقتي مينويسيم، بهطور ناخودآگاه ميفهميم که حتي در آهنگ جملات يک خرده ريزههايي، يکسري خاطرات از چيزهايي که قبلا خواندهايم دارند شکل ميگيرند، براي همين شوکه ميشويم. مخصوصا با شعر. همه شاعراني که کارهايشان را قبلا خواندهايم برميگردند توي ذهن آدم، شعرهايشان مواد گداخته ناهمگوني را درست ميکنند. ولي با اين حال، به قول معروف، به خاطر شاعران بد است که نثر نويسان خوب به بار ميآيند.
-از فضاي ادبي که در سال ۱۹۶۸ انتشار اولين کتابتان را دربرگرفته بود در حال حاضر چه خاطرهاي داريد؟
وقتي اولين کتابم «ميدان اتووال » منتشر شد، خيلي جوان بودم. آن وقتها هنوز حال و هواي آوانگارد بر فضاي نشر حاکم بود. مطبوعات و نقد ادبي اين نقشي را نداشتند که امروزه بازي ميکنند. همه چيز بسيار کند بود. غولهاي ادبيات دهه ۳۰ کماکان به انتشار آثارشان ادامه ميدادند: مونترلان، مارلو، آراگون و مورياک. به قول کوکتو که قبل از جنگ گفته بود پاريس همين ۶۰۰ نفر آدم است! الان ديگر همه چيز بسيار بيرحمانه و برنامهريزي شده است. فکر ميکنم من هم در تغييراتي که داشت در دهه70 به وجود ميآمد سهيم بودم. مثال کوچکي بزنم: قبلا کتابهاي ادبي که بايد منتشر میشدند در اواخر سپتامبر چاپ ميشدند، ولي الان بايد از همان اول ماه ژوئن آماده چاپ باشند.
– شما ريمون کُنو را خوب ميشناختيد و يک کتاب داريد که گفتوگويي با امانوئل برل است.
بله، من اين شانس را داشتم که در نوجواني با ريمون کُنو آشنا شدم، ۱۵-۱۴ سالم بود. رياضياتم خيلي ضعيف بود و او با مهرباني در درس هندسه فضايي مرا راهنمايي ميکرد. کنو مهرباني و کنجکاوي خاصي داشت، اصلا اهل فضل فروشي نبود نسبت به کساني مثل بوريس ويان که از او جوانتر بودند. راجع به برل، من با ترفند بسيار عجيبي با او آشنا شدم. نميدانستم چرا ولي در اولين کتابم کنايهاي به زندگي پسر عموي آلمانيتبار او داشتهام، آدمي که تجسم کردناش غيرممکن است يا بهتر است بگويم تجسمناپذير است، جواني ولخرج که خيلي زود فوت کرد. اسمش هانري فرانک بود و دو سه کتاب هم در انتشارات گاليمار چاپ کرده بود، قبل از جنگ جهاني اول، يعني همان زماني که تازه انتشارات گاليمار پا گرفته بود. برل متعجب بود از اينکه کسي به سن و سال من زندگي چنين شخصيتي را شناخته باشد. ملاقاتمان برايم بسيار جالب بود. در نوجواني پروست را دیده بود و برايم جالب بود که از آن دوران برايم تعريف کند. برل واقعا مخ بود، آدمي پر از ايده و کاملا با کُنو متفاوت بود. در مقابل او، از فرهيختگي فلسفي عظيماش کمي شرمزده و خجالتي بودم. به اين حرف ژيد فکر ميکنم که ميگفت با مالرو که هستي اصلا احساس نميکني باهوشي. درست بعد از آن که حس کردم چه چيزي در او برايم جالب است و فهميدم که بايد بنويسم. بايد رمانهاي داستاني بنويسم.
– پس از اين برخوردهاي مهم از ميان نويسندگان معاصر کسي بوده که برايت مهم باشد و توانسته باشد به قول ژولين گِرک نقش «ميانجيهاي مخفي» را بازي کند؟
وقتي آدم از جواني شروع ميکند به نوشتن، در واقع دارد با فکر کردن به کارهاي نويسندگانی مينويسد که به نسلهاي ديگري تعلق داشتهاند. براي آنها مينويسيم، يعني با نوشتن، ما به آنچه آنها ميتوانستند بنويسند و بگويند فکر ميکنيم. خيلي صادقانه بگويم من خيلي به گِرَک فکر ميکردم. او يکي از آخرين موهيکانها بود. از نسل نويسندگاني که ميتوانستند پدران من باشند. در نسل مياني، يعني نسل من و گِرَک، کسي را در فرانسه نميشناختم که بتواند اين نقش را بازي کند. نسل گرک، يعني همان نويسندگاني که حول و حوش سال ۱۹۱۰ متولد شدهاند، بيگمان آخرين نسل نويسندگان بزرگ فرانسوي بود. همه کساني که در زمان جنگ ۲۵ يا ۳۰ ساله بودند. پس از آن مساله ديگري پيش آمد: نسلِ رمان نو اين تيپ از چهرههاي شاخص را نداشت. من و ژولين گرک تبادل ادبي بسيار کمي داشتيم. ولي آن قدر خوب او را حس کردم و ميتوانستم تصور کنم که چگونه آدمي است که شايد ديگر نيازي نداشتم او را دوباره ببينم. دوست نداشتم مزاحمش شوم. شايد به نوعي حالت تلهپاتي بين ما برقرار بود.
– چگونه از يک کتاب به کتاب ديگري عبور ميکنيد؟ آيا کتابهايي داريد که حس کنيد نسبت به بقيه به آنها نزديکتر هستيد؟
از يک کتاب به کتاب ديگر، من هميشه به عواملي رجوع ميکنم که از ۱۵ سال پيش به شکل جزئياتی ريز به آنها فکر کردم و در حال حاضر فقط شاهد شکوفايي آنها هستم. اين مسائل بهطور ناگهاني بازميگردند، مثل اين که از قبل به شکل یک جوانه در ذهنام مانده باشند. مثل مضموني مکرر دوباره پديدار ميشوند. از اين نظر، به نظرم «تصادف شبانه» در کل به فضاي دو کتاب آخرم نزديک است. منظورم از اولين کتابها، کتابهايي است که در جواني نوشتهام. نه اين که اصلا دوستشان نداشته باشم، اما فورا به من حس عجيب و غريبي ميدهند. انگار فيلمهايي دربارهی تعطيلات به آدم نشان بدهند. شوکه ميشوم. وقتي آنها را ميبينم حسي مسخره به من ميدهد. انگار آدم ذاتا عوض نميشود. بيشک به آخرين کتابم حس نزديکتري دارم ولي حس نااميدي هم هست، چون کتاب خيلي زود ثابت ميماند و ديگر غيرممکن است که دوباره به عقب برگردد. من هميشه گفتهام کتاب «ايدهآل» شايد گزيدهاي از همهی کتابهايم باشد. در واقع، به نظرم يک لحظه خلباني خودکار وجود دارد که تحرک را تضعيف ميکند. اين مساله پيچيده است ولي در عين حال چيز ديگري غير از اين نميتواند باشد.
– پس شما داشتيد از اولين کتابتان «ميدان اتووال» تا «تصادف شبانه» يک کتاب را مينوشتيد!
بله، کتابي که شايد در يک لحظه نوشته ميشود. مثل دوندگاني که همه با هم در يک لحظه دو ماراتن را شروع ميکنند. مثل عکسي که عکاس سعي ميکند آن را از زواياي مختلف بيازمايد. فکر ميکنم اين احساس به زمانه ما گره خورده است. در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، هنوز نويسندگاني بودند که کليساهاي جامع را با نوشتههايشان دوباره ميساختند. من اين حرف را بيهيچ حس نوستالژي ميگويم. بههر حال غيرممکن است که از زمانهات بيرون بيايي و برخلاف روند تاريخ باشی.