تکنولوژی و فرایند/سنت‌های علم در ایران

 

دانلود پی‌دی‌اف

هنگامی که از علم در جغرافیایی خاص حرف می‌زنیم، هم به دستاوردهای آن نظر داریم، هم به نهادهایِ مرتبط با آن و هم به چیزی که در این‌جا با نامِ «فرایند/سنت‌« از آن یاد کرده‌ام. شاید می‌شد خیلی ساده از «سنت»های علمی گفت و کار را تمام کرد اما به نظر می‌رسد باید از سویه‌ی فرایندوارِ این سنت‌ها هم سخن گفت. برای برجسته‌کردنِ همین سویه است که از مفهومِ «فرایند/سنت» استفاده کرده‌ام. تنها باید به یک نکته‌ی اساسی در این‌جا اشاره کنم که در خواندنِ این متن باید به آن توجه شود و آن این است که در این‌جا خطِ ممیزه‌ی بسیار پررنگی میانِ علم و تکنولوژی کشیده‌ام که بیش از هر چیز جنبه‌ی انتزاعی و تأکیدی دارد، نه واقعی/عینی.

فرايند/سنت‌هايِ علم

فرايند/سنت‌هايي در گذشته‌ي تاريخيِ ما وجود داشته‌اند كه با قطع‌شدن و توقف‌شان، درواقع، آغازگاه‌هايِ فقدان‌هايِ كنونيِ ما را رقم زده‌اند[۱]. چنين وضعي برايِ ما در حوزه‌اي ژنريك مانندِ «علم» شديدتر بوده است. فرايند/سنتِ علم برايِ ما از پنج‌شش سده‌ي پيش متوقف شده است. از آن پس، يا از پس‌مانده‌ي دانشِ پيشين به شكلِ تكنولوژي[۲] (يا حتا به شكل‌هايِ تاريك‌انديشانه‌ي ديگر[۳]) بهره گرفته‌ايم (تا آغازِ دوره‌ي صفويه) يا در برابرِ دستاوردهايِ تكنولوژيكِ جديد در فرنگ (برايِ نمونه سلاحِ آتشين يا حتا علمِ جديد) دست به «واردكردنِ» آن «تكنولوژي» زده‌ايم (از بعد از صفویه تا امروز).

قطع‌شدنِ فرايندِ علم، اساساً هم علت و هم نتيجه‌ي ازميان‌رفتنِ سنت‌هايِ علمي است. اين سنت‌ها چه به‌تمامي نابود شوند، چه به حاشيه رانده شوند و چه كوچ ‌كنند، مرده‌ريگي از دستاوردهايِ پيشينِ خود به جا مي‌گذارند كه به شكلِ تكنولوژي در آن جامعه به كار گرفته مي‌شود. آن‌گاه كه از سويي فرايند/سنتِ علم قطع شده باشد و از سويي ديگر، تكنولوژيِ سنتي ديگر نتواند نيازهايِ آن جامعه را برآورده كند، ضرورتاً تنها راهِ باقي‌مانده «واردكردنِ» چيزي است كه بتواند آن نيازها را برآورده كند. از آن‌جا كه «علم» همواره چونان «فرايند» و «سنت» آشكار مي‌شود، نمي‌توان آن را وارد كرد. پس، تنها راه، واردكردنِ دستاوردِ فنيِ آن يعني تكنولوژيِ برآمده از آن علم است.

قطع‌شدنِ فرايند/سنتِ علم برايِ ما در تماميِ بخش‌هايِ آن (پزشكي، رياضيات، ستاره‌شناسي، مهندسي و…) به واردكردنِ تكنولوژي و سپس، «مصرفِ» آن انجاميد. اين روند از دوره‌ي صفويه آرام‌آرام آغاز مي‌شود، در دوره‌ي پايانيِ قاجاريه تا پايانِ پهلويِ اول اوج مي‌گيرد و تا امروز با قدرتِ تمام پيش مي‌رود. به‌رغمِ اين وضعيت، انقلابِ مشروطيت خط و جرياني موازي با اين جريانِ «واردكردن/مصرف» گشود كه مي‌خواست با فعال‌كردنِ حوزه‌ي سياست، آن فرايند/سنت‌هايِ فكري و تجربي را از نو فعال كند[۴]. كردوكارِ فعالانه‌ي سياسيِ مبارزانِ مشروطه در كنارِ توجهِ پي‌گيرانه‌شان به مقوله‌هايي مانندِ «تفكر»، «علم» و… كه در پي‌گيري‌شان برايِ روشنگری، مدرسه‌سازي، فعال‌كردنِ مطبوعات و… بروز مي‌كرد، نشان مي‌دهد اين مبارزان كم‌تر به «واردكردن/مصرف» كه بيش‌تر به فعال‌كردنِ آن فرايند/سنت‌هايِ علمي مي‌انديشيده‌اند.

شكستِ سياستِ مبارزِ آنان درواقع، پيروزيِ آن جريانِ ديگر بود؛ جرياني كه بعدها در تجددمآبيِ رضاخاني به شكلِ واردكردنِ تكنولوژي (از تكنولوژيِ راه‌سازي بگير تا تكنولوژيِ تجدد) نمود يافت. عقيم‌كردنِ نهادهايي مانندِ مدارس، مطبوعات، نشر و دانشگاه كه تواناييِ فعال‌كردنِ آن فرايند/سنت‌ها‌ را با به‌درون‌كشيدنِ «علمِ» اروپا[۵] داشتند، دقيقاً برايِ ۱. اجتناب از دگرگوني‌هايِ ژرفي كه «علم» در زندگيِ واقعيِ مردم به وجود مي‌آورد و آن‌ها را به طردِ ديكتاتوري و تاريك‌انديشي وامي‌داشت و ۲. برايِ بازكردنِ گستره‌اي اقتصادي و سياسي برايِ «واردكردن/مصرفِ» تكنولوژي بود؛ تكنولوژي‌اي كه اساساً با هر تفكري (ديكتاتوري، تاريك‌انديشي و…) كنار مي‌آمد و با سياست‌هايِ كوته‌بينانه، تفكرِ تاريك‌انديش و ميلِ ثروت‌اندوزيِ اينان هماهنگ بود.

اين روند تا امروز ادامه دارد: در يك سو آن‌هايي كه قدرتِ اقتصادي و سياسي (حكومت، نهادهايِ اقتصادي و سياسي) را در دست دارند و يك‌سره در پيِ «واردكردن/مصرف» تكنولوژي‌اند و در سويِ ديگر، مردان و زنانِ مبارزي كه در حوزه‌ي «علم» در پيِ بنانهادنِ فرايند/سنت‌هايِ نوين و مبارزه با تاريك‌انديشي‌اند و مي‌دانند كه تنها با شكل‌گرفتنِ آن فرايند/سنت‌ها است كه مي‌شود به بيرون‌رفتن از چرخه‌ي بیهوده‌ی «مصرف ـ مصرفِ بيش‌ترِ» تكنولوژي اميد داشت.

سه گريزِ نظري:

دليل‌هايي برايِ توقفِ فرايند/سنتِ علم در ايران

۱. به‌حاشيه‌رانده‌شدن و توقفِ فرايند/سنتِ فلسفه و تفكرِ منطقي و جاي‌گزينيِ آن با تفكرِ تقديرگرايانه و ناعقليِ اشعري هر گونه كاوشِ نظري را در چارچوبِ مذهب محدود كرد و به بدبيني‌اي ژرف نسبت به فلسفه و علومِ رياضي مانندِ هندسه و حتا، به علم پزشكي (سنت سينايي) دامن زد. همين تفكر است كه با تمامِ قدرت، با نفوذ در دم‌ودستگاهِ حكومت تمامِ فرايند/سنتِ فلسفه و تفكرِ منطقي را و به دنبال آن، كلِ فرايند/سنتِ علم را در تاريخِ ما تكه‌پاره كرده است.

۲. استدلالِ ابنِ خلدوني درباره‌ي «غلبه‌ي باديه‌نشين‌ها بر شهرنشين‌ها» در اين‌جا معتبر است. برايِ نمونه حمله‌ي مغول بسياري از فرايند/سنت‌هايِ علمي را از هم پاشاند و متوقف كرد. هر چند در دوره‌هايِ آرامشِ كوتاهِ بعدي، دانشمنداني به چشم مي‌خورند اما آن فرايند/سنت‌ها ديگربار پا نگرفتند. حتا كوشش‌هايِ ارزشمندِ متفكرانِ دوره‌ي صفوي نيز تنها مانندِ درخششي در مسيرِ درازِ تاريكي به نظر مي‌آيد كه همين هم با حمله‌ي افغان‌ها به محاق مي‌رود.

۳. عقيم‌كردن، ازميان‌بردن و درنطفه‌خفه‌كردنِ نهادها و سركوب و آزارِ دانشمنداني كه مي‌توانستند آن فرايند/سنت‌ها را شكل دهند و پيش ببرند. دانشمنداني مانندِ بيروني يا حتا ابنِ سينا همين كه مي‌كوشيدند پايه‌هايِ فرايند/سنتِ علم را بنا كنند، موردِ تعقيب و آزار قرار می­گیرند. سهروردي را مي‌كشند و ملاصدرا را تبعيد مي‌كنند. تنها در صورتي مي‌توان از شكل‌گيريِ يك فرايند/سنت حرف زد كه فرايندِ تفكر و عملِ نظري و تجربيِ علمي بتواند در چارچوبِ يك سنت تداوم يابد. چنين شرطي هيچ‌گاه در موردِ كنش-‌تفكرِ علميِ اين دانشمندان نمي‌توانست بر آورده شود.

۴. «اقتصادِ خراجيِ» حاكم بر صورت‌بندي‌هايِ اقتصادي در ايران و سازوكارِ بازرگانيِ چيره عملاً هيچ نيازي به گسترشِ «علم» نداشته است. ازاين‌رو، اساساً ضرورتي برايِ كارِ علمي ديده نمي‌شده است. بسيار شبيه به دورانِ فئودالي در اروپا يا قرونِ وسطا كه هر چند علمِ كلام و فلسفه ـ آن هم تحتِ و در قالبِ ايدئولوژيِ مذهبيِ حاكم ـ واجد شأن و جایگاه بوده‌اند اما كم‌تر خبري از «علم» می­توان گرفت.

42355001937289987927

فروافتادن در چرخه‌ي مصرفِ تكنولوژي

نخستين بارقه‌ي نيازِ ما به تكنولوژي در بخشِ نظامي پديدار شد و نقطه‌ي عطفِ آشكارشدنِ اين ضرورت را مي‌توان شكست در جنگِ چالدران كه درواقع، شكست از تكنولوژيِ برترِ عثماني‌ها بود، فرض کرد. در دو دوره‌ي بعدي نيز هنوز «شمشيرِ» نادر و «چوب‌دستِ» كريم‌خان بالاترين سطحِ تكنولوژيِ نظامي كشور هستند و بعد، در دوره‌ي قاجاريه است كه آرام‌آرام سلاحِ آتشين و تكنولوژي‌هايِ نظاميِ ديگر مانندِ نظميه و… جا باز مي‌كنند.

اساساً دوره‌ي قاجاريه به‌ويژه دوره‌ي ناصرالدين‌شاه را مي‌توان آغازِ روندِ «واردكردن/مصرفِ» تكنولوژي دانست. صنايعِ داخلي كه در فقر و فاقه دست‌وپا مي‌زدند و فاقد سرمايه‌ي لازم برايِ رونق‌‌بخشی به فعالیت‌هاشان بودند، صرفاً جواب‌گويِ مصرفِ محليِ خود بودند و در بسياري موارد نيز به‌خاطرِ زيان‌دهي به ورطه‌ي تعطيلي می‌افتادند. در كنارِ اين‌ها، فرنگ‌گرديِ شاه و ديدنِ «عجايبِ بلادِ فرنگ» عملاً ثروتِ عمومي را كه از طريقِ سيستمِ فئوداليِ چيره، اول به جیبِ خان و بعد، به خزانه‌ي ظل‌الله (خانِ خانان) ريخته مي‌شد، برايِ هزينه‌ي «واردكردن/مصرف» هدر داد؛ از واردكردن و مصرفِ چيزي به نامِ دارالفنون گرفته تا ماشين دودي و بعدها، راه آهن.

سياستِ حاكم هرگز در پيِ گسترشِ بنيادهايِ اجتماعيِ «علم» نبوده است، به همين علت، ساده‌ترين و در كوتاه‌مدت، سودآورترين كار يعني «واردكردن/مصرفِ» تكنولوژي را در پيش گرفته است. اگر مي‌خواهيد رگه‌هايي از تلاش برايِ بنيادگذاريِ فرايند/سنتِ علم را بيابيد، گشتن در ميانِ كردوكارهايِ حكومت‌ها از قاجار تا امروز بي‌فايده است. بايد آن رگه‌ها را در تلاش‌ها و كاوش‌هايِ بي‌پايانِ مردان و زناني بيابيد كه گاه جان بر سرِ تداومِ آن فرايند/سنت‌ها نهادند و اغلب آزارها ديدند و شكنجه‌ها شدند.

حتا انقلابِ كبيرِ مشروطه هم نتوانست اين روند را متوقف كند. انقلابِ مشروطه در واقع فضايي اجتماعي را گشود تا آن جريانِ موازي كه در پي بنيادگذاشتنِ فرايند/سنتِ علم بود، بتواند آسوده‌تر به كار بپردازد. يا اگر بخواهم دقيق‌تر بگويم، رخ‌دادِ مشروطه در حوزه‌ي سياست، فضايي را گشود كه عملاً چه در همان زمان و چه بعدها، رخ‌دادهايي را پديد آورد: برايِ نمونه رخ‌دادِ نيما در هنر. رخ‌دادِ مشروطه، حوزه‌ي علم را هم فعال كرد. بنيادهايي بايد به وجود مي‌آمد تا مي‌شد اساساً از حوزه‌اي به نامِ علم حرف زد. مدرسه‌سازي و سوادآموزيِ مبارزانی مانندِ رشديه و تأکید بر آموزش دختران توسطِ انجمن‌های آشکار و پنهانِ زنان را بايد در چارچوبِ فرايندي كه رخ‌دادِ مشروطه به آن دامن زده بود، باز خواند. اين جريان چيزي مي‌خواست كه در بنياد با خواست‌هايِ آن جريانِ «واردكردن/مصرفِ» تكنولوژي در تضاد بود. آرزويِ رشديه سال‌ها بعد به دستِ رضاخان به شكلي تحريف‌شده تحقق يافت. تكنولوژيِ آموزش و پرورش، برپاشده بر جسدهايِ متفكرانِ مترقي، وارد و اجباري شد.

بي‌شك برپاشدنِ اين نهادها (مدرسه، دانشگاه و…) مي‌توانست كمكِ بزرگي به پاگرفتنِ فرايند/سنتِ علم در ايران باشد اگر با آغازِ هر دوره‌ي شكوفاييِ تفكر و علم با روندِ عقيم‌كردن و سركوبِ حكومت روبه‌رو نمي‌شدند. حكومت كه هرگز در پيِ آن بنيادگذاري نبود، هر گاه روندِ گسترشِ علم را به سودِ خود و ايدئولوژيِ كوته‌فكرانه‌ي خود نمي‌ديد، يا اين بنيادها را به ويراني مي‌كشاند يا آن‌ها را به زوائدي بي‌مصرف بدل مي‌كرد. اين روندِ سركوب و عقيم‌كردن برايِ علومِ انساني شديدتر از علومِ طبيعي و فني بوده است. همين سركوب و عقيم‌كردن است كه در پيِ خود، نياز به «واردكردن/مصرفِ» تكنولوژيِ مرتبط را فراهم مي‌كند. اين، نكته‌اي مهم است و اشاره به روندي دارد كه تا امروز ادامه يافته است.

اين روند را مي‌توان با پاسخ به پرسشي ديگر، توضيح داد.

آيا علم را مي‌شود مصرف كرد؟

گفتيم به اين علت كه علم خود را چونان فرايند/سنت آشكار مي‌كند، نمي‌تواند در سازوكارِ مبادله و مصرف وارد شود و آن‌چه در اين سازوكار مبادله مي‌شود، «تكنولوژي» است، نه علم.

اما يك مسئله باقي مي‌ماند: پس چه چیزی در نهادهايِ آموزشي آموزانده و آموخته مي‌شود؟

اين، نكته‌اي اساسي است. علم را نمي‌توان به شكلِ حقيقيِ آن (يعني به صورتِ فرايند/سنت) مصرف كرد بلكه از يك‌سو بايد آن را به «كالا»يي مبادله‌پذير بدل كرد و از سويِ ديگر، كلِ سيستمِ آموزشي را بر پايه‌ي «به‌يادآوردن (سنتِ شفاهي)» بنا كرد نه «يادگرفتن/نوشتن».

سازوكارِ آكادميكِ ما علم را به يك «كالا» تبدیل می‌کند كه با «به‌يادآوردنِ» مشخصاتِ اين كالا مي‌شود مدرك گرفت (اين، خود شكلي باژگونه از همان سنتِ شفاهيِ مكتب‌خانه‌اي است كه در پي «حفظ‌كردن» و سپس پس‌دادنِ محفوظات مي‌افتد) اما در جهانِ بيرون از آكادمي «تكنولوژي» است كه مصرف مي‌شود.

بگذاريد نمونه‌اي بياورم. در ميانِ تمامِ دانش‌جويان اين حرف معنايي روشن دارد كه «اون‌چيزي كه تو دانشگاه مي‌خوني هيچ ربطي با كاري نداره كه مي‌خواهي بيرون انجام بدي!». از دو فردِ انتزاعي مي‌شود نام برد: يك ايراني كه در دانشگاهِ ما درس مي‌خواند و يك ايرانيِ ديگر كه به دانشگاهي مثلاً اروپايي مي‌رود. فردِ اولي چون اساساً با يك كالا روبه‌رو شده تواناييِ ايجادِ هيچ فرايند/سنتي را ندارد، كالا را مصرف مي‌كند، مدرك مي‌گيرد و بعدها هم «در خودِ كار» راه‌ و روشِ كار با تكنولوژي‌هايِ بيرون از دانشگاه را ياد مي‌گيرد. اما فرد دومي يك‌باره خود را در «فرايند/سنت»ي نيرومند مي‌بيند. در اين فرايند/سنت رشد مي‌كند و مي‌بالد، يا خودِ همان فرايند/سنت را گسترش مي‌دهد يا به گسترشِ دستاوردهايِ فني و تكنولوژيكِ آن كمك مي‌كند. برايِ او تضادي ميانِ علمِ آموخته در دانشگاه و تكنولوژيِ به‌كارگرفته‌شده در بيرون وجود ندارد و چه بسا يكي بدونِ ديگري بي‌معنا و بيهوده مي‌شود. اما برايِ فردِ اولي تضاديِ رفع‌ناشدني در وضعيت ميانِ درون و بيرونِ دانشگاه وجود دارد كه به بي‌ربط‌شدنِ ارتباطِ آن دو مي‌انجامد. فردِ اولي صرفاً برايِ رسيدنِ به امتيازهايِ ماليِ مصرفِ تكنولوژي در بيرون است كه «كالا»ي علم را در درون مي‌خرد و مصرف مي‌كند.

تضادِ دوم ميانِ «يادگرفتن/نوشتن» و «به‌يادآوردن» است. توقفِ فرايند/سنت‌هايِ علم در چند سده‌ي پيش در ايران اولي را به نفعِ دومي نابود كرد كه دقيقاً همراه مي‌شود با پيروزيِ «قول» بر «استدلال»؛ چيرگيِ گفتارِ عرفاني و تاريك‌انديشانه بر گفتارِ فلسفي؛ تسلطِ گفتارِ اشعري بر گفتارِ عقلي؛ گفتارهایی که هنوز هم مختصاتِ تفکر را در دوره‌ی کنونی تعیین می‌کنند و چیرگی‌ای تام دارند.

پس در چنين وضعيتي است كه نيازي روزافزون به «واردكردن/مصرفِ» تكنولوژي حس مي‌شود. مصرفِ علم چونان يك كالا و مصرفِ تكنولوژي، روندهايي هم‌بسته‌اند. و برايِ كامل‌شدنِ پازل، بايد سركوب و عقيم‌كردنِ فرايند/سنت‌هايِ علم توسطِ حكومت‌ها را در كنارِ چنين روندي گذاشت تا بفهميم چه‌گونه ايدئولوژيِ اقتصادي و سياسيِ چيره (منطقِ بازاري و تاريك‌انديشانه‌‌ي حاكم) دست‌دردستِ عامل‌هايِ اجتماعيِ ريشه‌دار، ما را در چنين وضعيتي اسير كرده است.

يك نمونه‌: روان‌شناسي

نمونه‌ي روان‌شناسي را ازاين‌رو برگزيده‌ام كه در دو دهه‌ي اخير رواجِ سرسام‌آورِ «تكنولوژيِ وارداتيِ» آن دست‌دردستِ گفتارِ عرفاني و تاريك‌انديشانه‌ي حاكم به چنان آشِ درهم‌جوشی بدل شده كه مي‌شود گفت بخش‌هايِ بزرگي از پهنه‌ي تفكر را ويران كرده است و از سويِ ديگر، يكي از بهترين ‌نمونه‌هايِ تجليِ روندِ بالا است.

روان‌شناسي چونان فرايند/سنتي علمي در ايران پيشينه‌ي چنداني ندارد اما به‌شكلي ابتدايي و در سطحي ناعلمي مي‌شود برخي از مباحثِ آن را در فرايند/سنت‌هايِ فلسفي تحتِ عنوان حكمتِ عملي (اخلاق، تذهيبِ نفس و…) پي گرفت. از سويِ ديگر، در همين حوزه است كه گفتارِ تاريك‌انديشانه‌ي حاكم به‌شدت مسلط بوده و پس از پيروزي‌اش بر گفتارِ عقلي و استدلالي، يك‌سره يكه‌تاز شده است.

واردكردنِ «علم/كالايِ» روان‌شناسي به دانشگاه به دوره‌ي پهلويِ دوم (دهه‌هاي چهل و پنجاه) برمي‌گردد. هر چند مي‌توان رگه‌هايي از توجهِ علمي‌تر به روان‌شناسي را در كارهايِ تك‌افتاده‌ي برخي متفكران در دهه‌هايِ آغازينِ سده‌ي چهاردهم خورشيدي (متفکرانِ متأثر از تفکر ماتریالیستی یا تجربی) پي گرفت اما هم به‌خاطرِ تسلطِ نگرشِ جمع‌محور و هم به‌خاطرِ تك‌افتادگي و محدوديتِ كمّي، همين توجهِ ناچيز هم کنار گذاشته می‌شود.

تسلطِ عموميِ گفتارِ تاريك‌انديشانه‌ با ته‌مايه‌هايِ عرفاني در دهه‌هايِ پيش از دهه‌ي هفتادِ خورشیدی نمي‌گذاشت تكنولوژيِ مرتبط با روان‌شناسي يعني كلينيك‌ها، كتاب‌هايِ روان‌شناسي و… حتا اگر وارد ‌شود، رواجِ چنداني داشته باشد چرا كه مصرف‌كنندگانِ بالقوه‌ي اين تكنولوژي هنوز مي‌توانستند در گفتارِ عرفاني و اخلاقِ سنتي راهِ چاره‌اي برايِ خود بجويند و هنوز به آن گفتار آن‌قدر اعتماد وجود داشت كه احساسِ بي‌نيازي به مصرف‌كنندگان بدهد.

مصرف‌كنندگانِ بالقوه‌ي آن سال‌ها در ميانه‌ي دهه‌ي هفتاد است كه به تكنولوژيِ روان‌شناسي رو مي‌آورند و از آن زمان است كه با همه‌گیریِِ «تکنولوژیِ» روان‌شناسی می‌شویم. از نوشتارها، ترجمه‌ها و مجله‌هایِ رنگارنگ گرفته تا کلینیک‌ها، کلاس‌ها و همایش‌‌ها. و همه‌ی این‌ها قرار است ما را از حالِ بد به حالِ خوب راه برند.

دلایل چنين همه‌گيري‌اي را نمي‌شود در اين‌جا بيان كرد و تنها مي‌شود به يكي از دليل‌ها يعني بي‌اعتمادي به آن گفتارِ الهياتي اشاره كرد.

در كنارِ اين همه‌گيري، «علم/كالا»ي روان‌شناسي در آرامش در دانشگاه مبادله مي‌شود و خريداران، همان شكافِ آشنا را ميانِ مصرفِ «علم/كالا» و مصرفِ تكنولوژيِ آن در بيرون حس مي‌كنند. دانش‌جويانِ روان‌شناسي در درونِ دانشگاه «علم/كالا»هايي را مانندِ روان‌شناسيِ گشتالت، رفتارگرايي و… را «به ياد مي‌سپارند» اما در بيرون از دانشگاه، در كلينيك‌ها، در مجله‌ها و كنفرانس‌هاي‌شان با گرفتنِ حقِ ويزيت‌ها و وروديه‌هايِ سرسام‌آور «از دولت عشق» و تجسم خلاقو كارلوس كاستاندا و… را تجويز مي‌كنند. روان‌كاوي چون هنوز به «كالا»يي مبادله‌پذير بدل نشده است و هنوز تواناييِ مبارزه‌اش را با تاريك‌انديشي و «روان‌شناسيِ تكنولوژي‌شده» از دست نداده است، منفورِ ايدئولوژيِ حاكم، تدريسِ آن در دانشگاه ممنوع و درصدِ آثارِ چاپ‌شده‌ي مرتبط با آن در قیاس با دیگر گفتارهای روان‌شناسی به غایت ناچیز است.

همبستگيِ مشخصِ روان‌شناسيِ تكنولوژی‌شده با گفتارِ عرفاني و تاريك‌انديشانه را مي‌شود با خواندنِ كتابي مانندِ از دولتِ عشق به‌تمامي دريافت، كتابي كه در سال دستِ‌كم تعدادِ سي‌‌هزار نسخه‌ي آن نقداً به فروش مي‌رسد و تاكنون به چاپِ پنجاه و يكم رسيده است.

روان‌شناسيِ تكنولوژي‌شده

به همان شكل كه تكنولوژيِ موبايل يا لپ­تاپ يا پزشكي را به كار مي‌بريم، تكنولوژيِ روان‌شناسي را هم به كار مي‌بريم. يكي از دلایلی كه گفتارِ تاريك‌انديشانه‌ي حاكم به‌سادگي با روان‌شناسيِ تكنولوژي‌شده‌ي كاترين پاندر، وين داير و كاستاندا همراهي مي‌كند اين است كه اين‌ها همان گفتارِ تاريك‌انديشانه را به‌شكلي بزك‌شده بازمي‌گردانند و بازتوليد مي‌كنند.

«قول» نقشي بنيادي در تكنولوژيِ روان‌شناسي دارد و «استدلال» در آن جايي ندارد و برايِ تأييدِ حكم‌ها، به آوردنِ مثال و نقلِ «قول» بسنده مي‌شود؛ حكم‌هايي راحت‌الحلقوم برايِ اذهاني ساده‌انگار. برايِ نمونه، چيزي به نامِ «قانونِ جذب» كه وردِ زبانِ مصرف‌كنندگانِ اين تكنولوژي است، دقيقاً مانندِ قانون‌هايِ ترموديناميكي عمل مي‌كند: شما «چيزهايِ خوب» را مدام تكرار مي‌كنيد و «با تمامِ وجود» يا مي‌خواهيدشان يا از كائنات (هستي) درخواست‌شان مي‌كنيد، پس طبقِ قانونِ جذب «چيزهايِ خوب» به سمتِ شما مي‌آيند. يا در همان كتابِ از دولتِ عشق آمده است كه اگر چيزي را از دست داديد (چه معشوق‌تان چه ماشين‌تان) مي‌توانيد با «نوشتنِ نامه به فرشته‌‌ی آن» آن را باز پس بگيريد و بعد، چند مثال از مردان و زناني آورده مي‌شود كه چيزهايي را از دست داده‌اند و با نوشتنِ نامه، به دست‌شان آورده‌اند.

اين‌ها دقيقاً مانندِ تكنولوژي‌هايي برايِ رسيدن به آرامشِ ازدست‌رفته و برايِ به‌چنگ‌آوردنِ فقدان‌ها مصرف مي‌شوند كه هم با تاريك‌انديشيِ حاكم بر ما هماهنگ‌اند و هم مُسَكِن‌هايي اعتيادآوراند برايِ حذف و نابودكردنِ هرگونه كنش-‌تفكر.


[۱] من در اين‌جا تنها به فرايند/سنتِ علم پرداخته‌ام و در انتزاعي نظري، فرايند/سنتِ فلسفه يا تفكرِ منطقي را كنار نهاده‌ام. بايد در همين‌جا بگويم كه متوقف‌شدنِ اين فرايند/سنت، خود، نقشي بنيادي در فروافتادنِ ما در ورطه‌ي مصرفِ تكنولوژي داشته و از نظرِ تاريخي هم مقدم بر و تا حدي، علتِ توقفِ فرايند/سنتِ علم است.

[۲] مانندِ علمِ پزشكي كه با توقفِ فرايند/سنتِ آن ـ حول‌وحوشِ سده‌ي هفتم ـ يك‌سره به تكنولوژي‌ِ سنتي‌اي بدل شد كه صرفاً مثلاً دستاوردهايِ علميِ ابنِ سينا را «مصرف مي‌كرد». بعدها هم كه ديگر جواب نداد، دست‌به‌دامنِ دستاورهايِ «علمِ» اروپا در پزشكي، بهداشت و… شديم.

[۳] برايِ نمونه، علمِ ستاره‌شناسي كه با توقفِ فرايند/سنت‌اش، در شكل‌هايِ طالع‌بيني و فال‌گيري بازآوري شد. يكي‌دو سده پس از كنارگذاشته‌شدنِ تام‌وتمام‌اش، مجبور شديم «تكنولوژي»اش را «وارد كنيم» و هنوز هم چشم‌به‌راهِ دستاوردهايِ ستاره‌شناختيِ ديگران باشيم.

[۴] اين مبارزان به‌هيچ‌وجه مانندِ جريان‌هايِ ارتجاعي يا سلطنتي يعني همان جريانِ «واردكردن/مصرف»، «علمِ» اروپا را «مضر به حالِ عامه» يا «ويران‌كننده‌ي اساسِ دين» نمي‌دانستند. پس منظورم از «فعال‌كردنِ آن فرايند/سنت‌هايِ علمي و تجربي» چيزي بر ضد يا بدونِ توجه به «علمِ» اروپا نيست. آن‌ها مي‌خواستند ايران هم مانندِ آن كشورها «در جاده‌ي ترقي قرار بگيرد».

[۵] منظورم از «علمِ» اروپا این نیست كه «علم» اروپايي و غيرِ اروپايي دارد. من اساساً میانه‌ای با عبارتِ مضحك و بي‌معنيِ «علمِ بومي» ندارم. آوردنِ اين مضاف‌اليه صرفاً به مكان اشاره دارد، نه به ماهيت.